دفترچه يادداشت
نويسندگان

خیلی  دلم میخواد بنویسم  خیلی موضوعات دوست داشتنی تو ذهنم دارم اما دریغ از نوشتن  حتی یه خط. دریغ از اینکه بتونم یه پارگراف رو پشت سرهم بچینم. نمی دونم اتفاقات این روزها اینجوریم کرده یا بی خواننده بودن اینجا باعث شده....

* همینجور نوشت: چقدر خوبه که شما هستید.

 

همین.....
[ دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٦ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]

سلام علیکم!

امروز یاد این وبلاگ افتادم دوباره! یعنی هروقت که حس شکفتن و بالیدن و لذت بردن توحوزه بهم دست میده ، هر وقت که دوباره عاشقونه می گم "آقا جون مرسی* که الان اینجام" بعد دلم میخواد بدو بدو بیام اینجا از ذوق هام بگم، اما این دست به نوشتن نمیره ، چشمه ایی هست ، صداش رو میشنوم اما مدفون شده تو هزار تویی از سنگ و خاک و تیرگی ....کاش لااقل صداش بمونه.

اومدم از یه چیز خوبی که امروز تو حوزه بعد هشت سال گیر آوردم بگم ولی یه چیزی شد که نوشته به یه مسیر دیگه رفت.

من خیلی کم سراغ اصل وبلاگم میرم و اصولا چندوقت یه بار میام تو صفحه مدیریت می بینم کامنتی هست یا نه و در همین حد. امروز اما رفتم سراغ وبلاگم یعنی آدرس وبلاگ الهدی خانم رو میخواستم دلم خواست جای سرچ بیام از تو لینک های خودم برم سراغشون. اومدم سراغ لیستم و خب دلم چندتا وبلاگ رو خواست و تند تند کلی وبلاگ رو باز کردم.

قاطی وبلاگها سُر می خوردم که یه آهنگ خوشگل دلم رو از جا کند. نمی دونم شما هم نشستید پای "خداحافظ رفیق" و عشق کردید و یا حتی مثل من آلوچه آلوچه* اشک ریختید و یا خیلی شبها با این لالایی مست کننده اش خوابتون رفته؟!!

تند تند تو وبلاگا گشتم ببینم صدا از کدومشون در اومده دیدم آخی! نازی..... قدیما یه  وبلاگ بود که شاید من یکی از محدود خوننده هاش بودم . نوشته هاش رو خیلی دوست داشتم و تازه اش هم هیچ وقت نفهمیدم اینایی که می نویسه یعنی چی ولی همیشه سراغش میرفتم تا یکی دو سال پیش. اینقدر حس خوبی بهم دست داد. کلا اونموقع که خیلی برام مرموز و جالب بود و البته دوست داشتنی . اینقدر که اسم عزیزترین آدم زندگیم رو با اسم این وبلاگ تو گوشیم سیو کردم.

چقدر خوبه اونهایی که قدیما میشناختی، هنوز بهت نیرو و انرژی می دهند. هنوزم آهنگ وبلاگشون یا یه خط از نوشته هاشون بدون اینکه آسمون و ریسمون رو بهم بدوزند و از خلوص و آسمونی بودنشون حرف بزنند ، آسمونیت می کنند.

هرجا هستی سلامت باشی عقیق عشق! 

هرجا هستید سلامت باشید صاحبای وبلاگهای دوست داشتنیم.....همه اینهایی که این گوشه سمت چپ استوار ایستاده اند.   

[ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]

وقتی بخوای مدیون خون شهدا نمونی بعد مریض باشی و رو به قبله باید چکار کنی؟
آهان راستی 22 بهمن-عزیز- هم باشه.
فرشته
آخر شب حسابی افتادم به عطسه و لرز، سبزمسیج زدم به دوست جونی که دعا کن خوب بشم والا فردا نظاره گر حضور شما از تلویزیون خواهم بود.
دوست جون هم مسیج زد که " دعاد  دعا دعا" خمیازه بس که بچه ام دعاش گیراست تقریبا تا صبح به حالت موت افتادم اما خب چه می شود کرد از قبل قول همراهی داده بودم ، ما هم که سرمون بره قولمون نمی رهعصبانی
پاشدیم با دوست جون هلک و هلک راه افتادیم با مترو رفتیم مترو آزادی ، اونجا هم چند قدمی همراه با مردم همگام با مسوولین اومدیم تا رسیدم نزدیکیای شریف دم اولین مترویی که دیدیم- ایستگاه حبیب الله- ولو شدیم لب جوب، دوست جونی هم بخاطر من نشست.زبان

بعد هم که احساس کردیم رسالت انقلابی مون به انجام رسید سلانه سلانه اومدیم ایستگاه مذکور که با یه دیوار دفاعی از آقایون پلیس محترم مواجه شدیم که سینه به سینه جلوی مترو ایستاده بودند-!!!؟- بعد من کلا از پلیس می ترسم چسبیدم به دوست جون نگران آقا پلیسه هم خیل مهربون فریاد زد که کجا میایید ، من و دوست جون هم پرو پرو گفتیم میخواهیم بریم ته کوچه. حالا ته کوچه به کدوم علی آبادی می خورد الله اعلم
وسطای راه یه بنده خدایی رو خفت کردیم که ما ایستگاه مترو میخوایم بگو والا دستا بالا!گاوچران اونم یه کروکی کشید برامون فضایی و ماهم تو هوا دنبالش کردیم تا رسیدیم ایستگاه مترو شریف.
تصور کنید ما رسیدیم شهرمون اهالی خانواده یکی یکی زنگ می زنند که کجایید ما بیایم ببریمتون ! ما رو می گویید کلی احساس غرور بهمون دست داد از این همه "السابقون السابقون" بودنمون.

[ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]


 

چند روز پیش یه عزیزی برام سی دی دوپینگی ها رو آورد، کارجدید گروه مستندساز سفیر ، احتمالا نامی از مستند "یزدان تفنگ ندارد" شنیده باشید. کاری  که پیرامون حوادث انتخابات 88 و با تمرکز بر مرگ ندا آقا سلطان و بررسی واقعا بی طرفانه این قضیه، اون کارشون که دوست داشتنی و تر و تمیز بود. دیدم نسبت به این گروه خوب بود اما چون  شنیده بود دوپینگی ها با محوریت  اکران دو فیلم" جدایی نادر از سیمین" و " اخراجی های 3" است، ابتداً خیلی  جذبش نشدم ولی دیدن ده دقیقه اول مستند کافی بود برای بست نشستن پای تلویزیون ...کار به مراتب کامل تر و حرفه ایی تر و پخته تر از " یزدان..." بود ، اینقدر که مادر بی تفاوت به دعواهای سیاسی هم با من همراه شد.

این مستند برنده جایزه عمار در هشتم دی امسال برگزار شده است. در سایت خبری فارس نیوز آمده است :

مستند «دوپینیگی‌ها» ساخته محمدصادق باطنی پیرامون نفرت پراکنی جریان‏های معاند انقلاب اسلامی که با سوژه قرار دادن تقابل جدایی نادر از سیمین و اخراجیها۳ ساخته شده است، فانوس بلورین دیگر این بخش را از آن خود کرد.

باطنی {کارگردان مستند} پس از دریافت این جایزه گفت: من تبریک می‌گویم به پرواز درآمدن مرغان نوپای سینمای انقلاب اسلامی را و به نظرم امشب سیمرغ‌ها به پرواز درآمدند.

وی افزود: اگر چه خانه سینما با تمام ویژگی‌هایش در حال منحل شدن است ولی امشب ما در جشنواره عمار شاهد تاسیس خانه سینماگران جوان انقلاب اسلامی بودیم.

مستند دوپینگیها نیز در زمانهای زیر در فرهنگسرای انقلاب اسلامی اکران می شود:

شنبه ۱۰/۱۰؛ ساعت ۱۰ الی ۱۱؛ سالن سوم

دوشنبه ۱۰/۱۲؛ ساعت ۱۰ الی ۱۱؛ سالن سوم

چهارشنبه ۱۰/۱۴؛ ساعت ۱۰ الی ۱۱؛ سالن سوم

پنج شنبه ۱۰/۱۵؛ ساعت ۱۰ الی ۱۱؛ سالن سوم

-فرهنگسرای انقلاب اسلامی در بزرگراه شهید نواب صفوی، تقاطع پل کمیل، ابتدای کمیل شرقی واقع شده است.-

 

+ برا ی آشنایی بیشتر با این مستند و خواندن نقدها و مصاحبه های پیرامون آن به سایت دوپینگی ها مراجعه کنید.

پی نوشت: برای آشنایی بیشتر با گروه مستند سازان سفیر و کارهاشون هم به سایت سفیر کلیپ برید. ضمنا دیدن کلیپ هاشون برای من که جالب بود .

راستی اینجا رو هم ببینید ، خوبه!

 

[ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]

 برای برادرم تعریف می کنم که شدیدا غصه خوردم چون فهمیدم دقیقا کسی هم اسم من تو ایران وجود داره، میگه یعنی توقع داشتی تو 70 میلیون نفر کسی هم نامت نباشه؟!

میگم: آخه حتم داشتم اگر چه که بعد از تولد من و اونم تو بچه های جدید هم اسمم بوده باشه اما توقع نداشتم یه نفرباشه که چندسالی هم بزرگتر باشه ازم و اسمش شکیبا... باشه! من مطمئنم اولین شکیبا... ایرانم!!!

***

بعضی وقتا اسمم رو سرچ می کنم چند وقت پیش میان یافته های گوگل چشمم به یه پروفایل خانمی بزرگتر از خودم افتاد که اسم و فامیلش با من یکی بود و من هنوز زیر بار نرفتم که اون اسم و فامیل حقیقی اش رو گفته باشه:دی

***

تا چند سال پیش تو برخورد اول با آدم های غریبه مشکل داشتم، اغلب یا میگفتند شکیبا اسم نیست وفقط فامیلیه و یا می گفتند ای بابا شکیبا که اسم پسره! از من اصرار که شکیبا اسم دختره از اونا انکار:((

***

حساسیتم رو اسمم برام جالبه. اصولا آدمی هستم که روی هیچ مسئله ایی حساسیت بخرج نمی دم ، رو اینم اونقدر شدید نیست، اما همینم که هست برام جالبه....

***

همه اینا مقدمه شد که بگم تو همین واکاویهای اینترنتی به یه داستان رسیدم از آقای سید مهدی شجاعی ، داستان از کتاب سانتا ماریاست که اتفاقا من نخوندمش، شخصیت اول داستان اسمش شکیباست ، البته یه موجود خیالی تو ذهن یه نویسنده است، ولی باهاش کلی حال کردم...

***

اینم داستان:


شکیبا هنوز اواسط سناریو بود که من گفتم: جواد! از خیر این ماجرا بگذر. بیا یک کار دیگری دست بگیریم.

پایش را کرد توی یک کفش که:نه من دارم با این کار زندگی میکنم.

گفتم: ولی تو داری شکیبا را به کشتن می دهی.

گفت: فقط با کشته شدن شکیبا کار درمی آید.

گفتم: من نیستم.

گفت: این شکیبا انگار خیلی به دلت نشسته اشت.

گفتم: همه زندگی ام شده است. تو نمی فهمی یعنی چه.

دستهایش را بالا برد و گفت: "من تسلیمم هر جوری دوست داری بنویس. فقط کار را تمام کن."

گفتم: که تو هم هرجور دوست داشتی کارگردانی کنی!؟

گفت: نه, قول می دهم. قسم می خورم. به هرچه برایت مقدس است.

گفتم: شکیبا.

شکیبا گفت: قسم می خورم می مانم, تا هر وقت که تو بخواهی.

گفتم: همیشه.

گفت: همیشه.

و با هم پیمان بستیم که حتی بی خاطره همدیگر خواب نرویم.

گفت: و به خواب کسی دیگر هم نرویم.

گفتم: و به خوابمان هم کسی دیگر را راه ندهیم.

به گارسن گفتم: ما دو نفریم. چرا فقط یک سرویس؟

گفت: ببخشید. من فکر کردم شما تنها هستید.

گفتم: من دیگر هیچوقت تنها نیستم.

و برای شکیبا آب ریختم و خودم خوردم.

گفتم: با تو که هستم چقدر عطش می کنم.

گفت: عطش خوب است. حالا باید بگردیم دنبال آب.

و باهم از رستوران درآمدیم. غذا نخورده. باد می آمد و من سعی می کردم در پناه قامت بلندش از هجوم برگهای زرد در امان بمانم.

گفتم: من آب را پیدا کرده ام.

جواد گفت: " پیدایش کرده ام. خود خودش است. مو نمی زند با آنچه تو نوشته ای. می خواهیم بیاییم پیش تو."

گفتم: نه.

با تعجب پرسید: نه؟!

و " نه" را آنقدر کشید که من گفتم الان است که فیلم پاره شود.

گفت: اگر نیایی برای دیدن فیلم, نگاتیو را پاره پاره می کنم.

گفتم: نمی آیم. تو هم نمی کنی.

گفت: کله شقی نکن. همه فکر می کنند با کار من مخالفی.

گفتم: هستم.

گفت: تظاهر کن.

گفتم: نمی توانم.

و گوشی را گذاشتم.

گفت: کی بود؟

گفتم: جواد. به عروسی دعوتم می کرد. با طرف قرار ازدواج گذاشته.

گفت: خب برو. شکیبای او را هم ببین. و به پاییز پیش رو خیره ماند.

گفتم: شکیبا فقط یکی است. نمی داننم آن زنیکه را از کدام جهنم دره آورده.

نظر جواد این بود که در آخر فیلم باید جهنمی به پا شود از خون و آتش. تماشاچی فقط با چنین صحنه ای ارضا می شود. گفتم: من نیستم. خودت تنهایی همه تماشاچی ها را ارضا کن.

گفت: حالا دیگر احساس می کنم که روحم ارضا نمی کند.

گفتم: تو به کجا می گویی روح؟

شخسیتی که من پرداخته بودم, روح داشت ولی او فقط تصوری از قیافه ها و اندام داشت.

نوشته بودم: زیبایی توام با معصومیت.

گفت: پیدایش می کنم. پر است.

گفتم: نیست.

گفت: من پیدا می کنم. تو چکار داری.

گفتم: من خیلی کار دارم.

خیلی کار داشتم اما همه را گذاشته بودم زمین و محو شکیبا شده بودم. مثل پیکر تراشی که در پرداخت تندیسی به مکاشفه زیبایی نایل می شود, هر لحظه بعد تازه ای از وجودش را می یافتم و مزمزه می کردم.

گفتم: بیا از شکیبا دست بردار و اسم دیگری را روی شخصیت فیلم بگذار.

گفت: شخصیت؟! اسم فیلم را گذاشته ام شکیبا.

گفتم: با ناموس مردم بازی نکن.

گفت: بازی نیست. در ثانی, ناموس خودم است.

اما هر روز با ناموسش به مشکل تازه ای می رسید و من به کشف تازه ای.

" از وقتی فیلم اکران شده, زنم دیگر مال خودمنیست."

" از اول هم مال خودت نبود."

" حرف دهنت را بفهم."

" او با سینما ازدواج کرده بود نه به تو."

" ولی نمی خواهم طلاقش بدهم. رسوایی اش بیشتر است."

" همه جورش رسوایی است."

عشق من اما رسوایی نداشت. همه جا باهم بودیم بی آنکه ظن و گمانی را برانگیزیم. جایی هم البته نمی رفتیم, نیازی نبود. آپارتمان کوچک من با حضور او یک دنیا وسعت داشت. بلند می شدیم, قدم می زدیم, می نشستیم, می خوابیدیم, چای می خوردیم و گپ می زدیم و اگر لازم می شد جایی برویم باهم می رفتیم.

جواد گفت: بالاخره من شکیبایم را نشانت می دهم.

گفتم: من هرچه را که بخواهم می بینم.

در را که باز کردم دیدم جواد با یک خانمی که می گفت شکیباست مقابل من ایستاده اند.

گفتم: اینقدر سعی نکن مقابل من بایستی جواد!

شکیبا گفت:" گدایی به شاهی مقابل نشیند."

گفتم: حالا که چی؟

گفت: هیچی همینجوری آمده ایم دیدن تو. مهمان بودند و پشت در خانه. نمی شد که جوابشان کنم.

گفتم: بفرمایید تو.

و به زن خیره شدم. به ظاهر فاصله چندانی با شکیبا نداشت. چشمهای درشت و قهوه ای , دماغ خوش فرم, ابروی پیوسته, پوست سفیدی که لطافت را در کمال شیوایی نشان می داد و غم مبهمی که چون ابر بر صورتش سایه انداخته بود.

گفتم: " شما چقدر شبیه شکیبا هستید!."

گفت: من خود شکیبا هستم. مگر فیلم را ندیده اید؟

گفتم: کدام فیلم را؟

جواد گفت: فیلمت کرده زن! تو چقدر ساده ای! شکیبا را خود او ساخته و پرداخته.

زن خندید و گفت:

پس من مخلوق شما هستم. یعنی شما آفریدگار منید.

گفتم: حرف که نزنید بیشتر شبیه شکیبا می شوید.

وقتی که حرف میزد, شباهتش را کاملا با شکیبا از دست می داد. مثل کسی حرف میزد که چیزی در دهان داشته باشد و از ترس بیرون افتادن آن, دندانهایش را به هم فشار دهد.

زن حسابی دمغ شد و جواد گفت: " در همین اولین برخورد چقدر با زن ما تعارف تیکه پاره می کنی!"

و یادم آمد. اصلا تعارفی برای نشستن نکرده ام.

گفتم: بفرمایید بنشینید.

جواد گفت: جای شکیبای تو خالی است.

گفتم: خالی نیست.

جواد سرش را بلند کرد, با چشمهای براق به من زل زد و گفت:

" نکند در این مدت تو دیوانه شده باشی."

گفتم: در این صورت باید از تو خوشم بیاید در حالیکه ...

گفت: خیلی بی مزه ای!

گفتم: میل نداری بهانه نیار.

زن به جواد گفت: " چی میل نداری؟"

جواد گفت: من هم تازه رسیده ام, از ایشان بپرس.

سادگی چهره زن هنگام پرسیدن سوال, باز به شباهتش با شکیبا دامن زد.

گفتم: چرا شما گاهی اینقدر شبیه شکیبای من می شوید.

گفت: یعنی کمتر حرف بزنم؟

گفتم: نه, ابدا منظورم این نبود.

به شکیبا گفتم: چرا اینقدر ساکتی؟ حرف یزن.

گفت: سکوت طلاست حتی اگر نقره از دهان آدم ببارد.

گفتم: نه در مقابل من که برای هیچکدامش تره خرد نمی کنم. من به حرف زدن تو محتاجم. این حرفها بهانه بود. وقتی که سر حال نبود سکوت می کرد و امان از وقتی که سکوت می کرد, می نشست مقابل آدم درست مثل یک مجسمه که زیبایی داشت, معصومیت داشت اما روح نداشت.

می گفتم: تو خسته نباش. من خستگیهایم را با تو درمان می کنم.

می گفت: خسته ام. احساس می کنم آن زن که در فیلم اسمش شکیباست دارد در دل تو رخنه می کند.

برای همین تمام مدت تماشای فیلم سکوت کردی؟

سکوت کرد.

" برای همین وقتی او می آید خودت را پنهان می کنی, یا می گریزی؟"

سکوت کرد.

" من او را به خاطر شباهت هایش به تو پذیرفتم."

" مگر من خودم چه مرگم بود؟"

خبر مرگ را از روزنامه ها خواندم. آگهیهای متواتر تسلیت.

زنگ زدم به جواد.

گفتم: چرا؟

گفت: حادثه رانندگی.

و گریه کرد.

گفتم: چرا؟ چرا دستت را به خون آلوده کردی؟ تو که دو سال بود طلاقش داده بودی؟!

گفت: به این تلفن ها اعتبار نیست. ببینمت.

گفتم: نه. کار فقط با کشتن شکیبا درمی آمد؟

گفت: این جوری نمی شود. قرار بگذار همدیگر را ببینیم, حرف زیاد است.

گفتم: چه حرفی؟ تو هر دو شکیبا را کشتی.

گفت: نمی فهمم.

گفتم: هیچ وقت نخواستی بفهمی.

و گوشی را گذاشتم.
.

.

.

[ پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]

راغب در مفردات خود مى‏گوید:" کرب" به معناى اندوه فراوان و شدید است،" وَ نَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ- و ما او و اهل او را از آن اندوه بزرگ نجات دادیم" و" کربة" و" غمة" به یک معنا است، ریشه این لغت از" کرب الأرض"- به سکون راء- گرفته شده که به معناى زیر و رو کردن زمین است، و چون اندوه نیز دل انسان را زیر و رو و مشوش مى‏کند از این جهت اندوه را نیز کرب گفته‏اند،

بعید هم نیست که ریشه این لغت" کربت الشمس- آفتاب نزدیک غروب شد" بوده باشد و اینکه مى‏گویند:" اناء کربان" به معناى ظرفى است که نزدیک پر شدن باشد و" کربان" مانند" قربان" به معناى نزدیکى است و یا اینکه از" کرب"- به فتحه کاف و راء-  است و به معناى گره ضخیم و محکمى است که در ریسمان دلو مى‏زنند و مى‏گویند:" اکربت الدلو" یعنى گره زدم دلو را و اندوه را از این جهت کرب مى‏گویند که خود عقده و گرهى است در قلب .

 

[ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]

عقل در قرآن

عقل را در قرآن کریم و همچنین روایات معصومین(ع) به چیزی تفسیر کردند که انسان به وسیله آن حق را بفهمد و عمل کند، پس در فرهنگ دینی به مجموعه درک و عمل ، عقل می گویند. آن که درست درک نمی کند، عاقل نیست و آن که درک می کند و عالم است ولی به علمش عمل نمی کند، او هم عاقل نیست. مجموعه این دو خصلت که در آیات به نام عقل تبیین شده است، در حدیث معروف « العقل ما عبد به الرحمان و اکتسب به الجنان» بازگو شده است. [1]

و نیز به گفته علامه طباطبایی : « قرآن شریف عقل را نیرویی می داند که انسان در امور دینی از آن بهره مند می شود و او را به معارف حقیقی و اعمال شایسته رهبری می کند و در صورتی که از این مجرا منحرف گردد، دیگر عقل نامیده نمی شود. منظور از عقل در قرآن شریف، ادراکی است که در صورت سلامت فطرت، به طور تام برای انسان حاصل می شود.» [2]

در قرآن کریم 49 بار از مشتقات مادة " عقل" استفاده شده است و در عین حال واژه های دیگری مترادف با عقل تلقی گشته است، همچون حلم ( طور؛ آیه 32) ، نُهی ( طه؛ آیات 45 و 128) ، حجر ( فجر؛ آیه 5) ، قلب ( ق؛ آیه 37 و حج؛ آیه 46 و توبه ؛ آیات 87 و127) و لُبّ ( آل عمران؛ آیه 7 و رعد؛ آیه 9 و زمر؛آیه 18 و غافر؛ آیه 54) و... [3]

بررسی کلمات مذکور و کلماتی از این دست چون علم ، فکر و... در قرآن نشان می دهد که عقل در قران کریم به اعتبارهای گوناگون با نام های متفاوتی خوانده شده است و آن به جهت تناسب محتوا و لفظ است که خود از معجزات قرآن به شمار می رود.



1 . عبدالله جوادی آملی،  زن در آینه جمال و جلال، قم، مرکز نشر فرهنگی رجاء( چاپ دوم) ،1371، ص279

2. محمد حسین طباطبایی، ترجمه تفسیر المیزان، ترجمه محمدرضا صالحی کرمانی، تهران، تهران، بنیاد علمی و فکری علامه طباطبایی،چاپ دوم، 1364 ،ج2،ص250

3. محمدرضا کاشفی، مجموعه پرسش و پاسخ های دانشجویی، دفتر دوم "عقل و ایمان و انسان شناسی" ، تهیه و تنظیم نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها، تهران، دفتر نشر معارف، بهار 81،چاپ دوم، ص9

[ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]

 

از آثاری که برای دوستی الهی در روایات ما مطرح است، مسئله چشیدن طعم ایمان است که خودش یک بحث مفصل است. روایاتی در این باب داریم که جزء معارف ما است که می فرماید: ما غیر از این قوای ظاهریه از قبیل باصره، سامعه، لامسه، ذائقه و شامه که ادراکات حیوانی است، در باطن هم دارای قوایی هستیم که آنها هم تلخ و شیرینی هایی را در بعد انسانی و معنوی درک می کنند. این حرف هایی که می گویم متن روایت است.
متن روایت می فرماید: از نظر درونی ما قوایی داریم که دقیقا در مقابل قوای ظاهری است و عین آنها عمل می کند ولی در یک بعد دیگر و بالاتر. یعنی همین طور که من چشم ظاهر دارم، چشم باطن هم دارم. قرآن هم این مطلب را دارد. همین طور که گوش ظاهر دارم، گوش باطن هم دارم اما حرف در این است که گوش باطن ما کر است و آهنگ هایی که به آن می رسد را نمی شنود؛ چشم باطن ما کور است و چیزهایی که باید ببینیم، نمی توانیم ببینیم؛ از آن تصویرها و صداهای ملکوتی محروم هستیم وگرنه این قوا در درون ما هست.
اثر دوستی برای خدا، باز شدن ذائقه معنوی
حالا من به سراغ ذائقه می روم. همان طور که من ذائقه و حس چشایی دارم که از نظر حیوانی تلخ را از شیرین، تشخیص می دهم، اگر دوستی هایم را بر محور خدا قرار دادم، ذائقه درونی من باز می شود. این مسئله مهمی است که شکوفایی ذائقه درونی انسان، مربوط به حب لله است. یعنی من می توانم شیرنی امور معنوی را که چه بسا ذائقه حیوانی من تلخ است، به وسیله این ذائقه بچشم. این مسئله بسیار دقیقی است. این اثر حب فی الله است. اگر دوستی بر محور خدا بود، این اثر را نیز دارد.
اگر دوستی ما لله و فی الله باشد، به تعبیری که عین تعبیر روایت است، طعم ایمان را می چشیم. ما طعم ایمان را نچشیده ایم و چون نچشیده ایم، یک سنخ مسائل معنوی به ذائقه ما تلخ می آید. اگر آن را بچشیم محال است که از آنها دست برداریم. آیا یک آدم از نظر ذائقه حیوانی اش، حاضر است از یک چیز خیلی خوشمزه دست بردارد؟ هیچ وقت از آن دست برنمی دارد و مثلا هر وقت از او سؤال کنند چه می خواهی و چه میل داری؟ می گوید این غذا را می خواهم. به تعبیر دیگر، ما مزه ایمان را نچشیده ایم، طعم آن در ذائقه ما نیامده است. این ذائقه باطنی ما است که مزه ایمان را می چشد. یکی از آثار حب فی الله این است که ذائقه باطنی انسان یعنی آن چشایی این به فعلیت می رسد. من هم می توانم بچشم.
تنها راه بازشدن ذائقه معنوی انسان
آثار زیادی بر دوستی و رفاقت خدامحور مترتب است که یکی از آنها این است که این دوستی برای ما یک نوع مصونیت می آورد. در روایتی که از پیغمبر اکرم بیان شده حضرت می فرماید: «و لا یجد رجل طعم الایمان و ان کثرت صلاته و صیامه حتی یکون کذلک» (همان) حضرت می فرماید: تو خیال کردی نماز و روزه، چشایی تو را باز می کند؟! این ذائقه باطنی زمانی باز می شود که قطع و وصلت برای خدا باشد. «و لایجد رجل طعم الایمان و ان کثرت صلاته حتی یکون کذلک» کذلک یعنی: «حتی یکون احب فی الله و ابغض فی الله» این روایت ادامه همان روایتی است که بیان شد.
این تعبیر یک تعبیر بسیار مهمی است. چون وقتی که می فرماید: «لا یجد رجل الا...» حضرت، استثناء از نفی کرده است و آقایان اهل ادبیات می گویند: از استثنای بعد از نفی، حصر فهمیده می شود. یعنی یگانه راه اینکه طعم ایمان را بچشی این است که رفاقت ها و دوستی هایت بر محور خدا باشد . اگر رفاقت ها و دوستی هایت بر محور خدا بود، دشمنی هایت بر محور خدا بود، قطع و وصل هایت یعنی دلبستن و دل کندن هایت برای خدا بود، ذائقه درونی تو شکوفا می شود و طعم ایمان را به خوبی می چشی.
در ذیل همین روایت حضرت فرمود: «و قد صارت مؤاخاه الناس یومکم هذا اکثرها فی الدنیا علیها یتوادون و علیها یتباغضون و ذلک لا یغنی عنهم من الله شیئا» (همان) پیغمبر آن موقع فرموده بودند که اکثر دوستی ها برای دنیا است و ما هم که الآن نگاه می کنیم، می بینیم اکثر دوستی ها بازهم بر محور دنیا است. وصل هایش برای دنیا است، قطع هایش هم این طور است. دوستی ها و دشمنی های دنیامحور، به هیچ دردی نمی خورد.
اگر آن روز این طور بوده است، امروز وضع چگونه است؟ بنده نمی خواهم تطبیق دهم، روایت خودش با زمان حال، انطباق دارد. آیا دوستی ها و دشمنی هایی که در جامعه ما می شود، محورش خدا است یا دنیا؟! حالا هرچه می خواهد باشد؛ سرآمد دنیا یا پول است یا ریاست.




ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله برای شروع هر کاریست، اما گاهی برای کارهای روتین و هرروزه و همیشگی خیلی بلند فریادش نمی کنیم. خدا رو شکر اینقدر اینجا تعطیل بود که نشه فریاد درونیش کرد....پس بسم الله الرحمن الرحیم.


قبلا ترها اسم اینجا بود" من یک طلبه هستم" هنوز هم گاهی با خودم زمزمه می کنم و مست میشم از این جمله دل انگیز. اینجا خیلی خوننده نداره خوننده جدید هم ایضا. اما برای اونایی که می اومدند و یا قرار بیایند میگم من یک نفر طلبه ام ! طلبه ایی که روزگاری سال سوم حوزه بود و این وبلاگ رو راه انداخت ، تو حضور کم رنگ خانم های به اصطلاح مذهبی و کم رنگ تر خانم های طلبه.

این وبلاگ راه افتاد تا از خاطرات یک طلبه برای مخاطب هاش حرف بزنه و روزمرگی یک نفر طلبه را به تصویر بکشه...بعضی ها نپسندید و این از طبع بلندشون بود ان شاالله و بعضی پسندیدند و این از مناعت طبع و مهربونیش بود بی شک. خلاصه نویسنده یعنی خود اینجانب بسی از خودش ناامید شد با این وبلاگ داریش و گذاشت و رفت.

حالا برگشتم شاید که این روزمرگی ها رو زیباتر بیان کنم. الان طلبه سطح سه هستم در رشته تفسیر وعلوم قرآنی و کما فی السابق میخوام که از روزانه هام بنویسم . خیلی ساده و بی تکلف...ممنون که این خطوط رو خوندید

 یکی از کارهای روزانه من در یک سال گذشته نوشتن پایان نامه بود . چیز دلچسبی بود. مخصوصا اگه مثل من عاشق کتابخونه و کاغذ و مطالب جدید بوده باشید . تصمیم دارم پایان نامه ام رو بصورت برش هایی کوتاه اینجا بذارم امیدوارم گره گشا باشه حتا برای یک روز  و برای یک نفر.

 


شورای عالی حوزه علمیه قم

مرکز حوزه های علمیه خواهران

حوزه علمیه....

پایان نامه سطح دو ( کارشناسی)

جایگاه تعقل در آیات قرآن
 
استاد داور:
سرکار خانم دکتر شاکری

استاد راهنما:
سرکار خانم دکتر وحیدی

محقق:
...

تابستان 89


تقدیم به :
« قائم آل محمد»
امامی که حضرت صادق(علیه السلام) اینگونه در فراقش ناله سر می دهد:
 «سیدی غیبتک نفت رقادی  وضیقت علی مهادی واتبزت منی راحه فوادی! سیدی غیبتک او صلت مصابی بفجایع الابد وفقد الواحد بعد الواحد یفنی الجمع والعدد...
سرورمن ! غیبت تو خواب را از دیدگانم ربوده و   عرصه ی زمین را بر من تنگ کرده  و آسایش قلبم را دزدیده.
آقای من !غیبت تو مصیبت مرا به اندوه های ابدی پیوند زده و فقدان تو ، یکی پس از دیگری ، جمعیت ما را از هم آشفته کرده است.»


چکیده
انسان داری نیروی عقل است که به کار گیری آن، او را از دیگر جانداران ممتاز می کند. نیرویی که چگونه بکارگیری و بهره برداری از  آن سبب خلقت انسان و سجده ملائکه بر او است. اسلام اهمیت زیادی به تفکر داده، آنچنان که در هیچ دین و مکتب دیگری توجه ای در این حد به مسئله تعقل نشده است. در اسلام معیار پذیرش اعتقادات اندیشیدن است و عقل و شرع مکمل یکدیگر معرفی شده اند. بکار گیری صحیح و مستدل از تفکر می تواند آدمی را به کمال شایسته خود برساند، این نحوه تفکر صحیح را باید از منبع اصیل و فطری، قرآن دریافت نمود. قرآن به علت الهی بودنش مفاهیم کاملی از عقل و کارکرد آن و نیز مسیری که منتهی به سعادت آدمی     می شود را در بر دارد. در باره اهمیت تفکر، ارزش خردمندان، اموری که تفکر در آنها سودمند و یا  بدون فایده است، نتایج و دست آورد های فکر کردن، پیامدهای به کار نگرفتن این موهبت گرانبهای الهی در بسیاری از آیات قرآن سخن گفته شده است، که استفاده از این آیات و حرکت در سمت و سویی که به آن راهنمایی می کند سبب صعود از مرحله حیوانیت و دست یابی به معرفت می شود، معرفتی که رسیدن به حیاتی متفاوت از حیات معمول اهل بشر که تنها در پی معاش دنیوی هستند را به ارمغان می آورد و این چنین اهل تعقل به حیاتی طیبه و پاک نائل می شوند.در این پژوهش به جایگاه تعقل در آیات قرآن و عوامل رشد دهنده و ضایع کننده قوه عقل و محور و میدان های تعقل پرداخته شده است.

کلید واژه: عقل ، تعقل، عاقل
 


*پیشاپیش از غلط های املایی ام که می دونم زیادند عذر خواهی می کنم، ذاتاً دقتم پائینه:|

[ یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]

یکی از بچه ها یه فرم نظر خوای آورده بود سر کلاس که سه تا سوال داشت؛ 1- ترجیح می دی با چه کسی همدرس باشی 2- سه انتخاب اولت برای همسفر بودن چه کسانی هستند. 3- تحقیقات علمی ات رو دوست داری با کی دنبال کنی؟

تقریبا تو هیچ برگه پاسخ نامه ایی اسمش نبود!

حس کردم ناراحت شده، وسایلش رو جمع کرد که بره، صداش کردم... گفتم ناراحتی؟!

خیلی آراوم ابروهاش رو انداخت بالا و گفت: نه جونم! خدا هم تو قرآنش گفته اکثرهم لا یعقلون!!!!

گفتم: دورت بگردم اقلهم که یعقلون! اعتماد بنفست رو برم

[ پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]


1-همشهری جوان جز اولین نشریاتی بود که از سری مجموعه خانواده همشهری خوندم. یه عده جوون شاد و فعال و دوست داشتنی که میشه باهاشون از دنیا عقب نیفتاد- بخوانید آپ تو دیت بود-
2- بی تعصب به مسائل نگاه می کنم- در بدو امر! والا که بی تعصب بودن که یعنی بی وجود بودن-
3- بارها و بارها با خوندن همون اولین صفحه های "چی چی × هفته" همشهری جوان ناخودآگاه بلند فریاد زدم که"...اینا مریضند بخدا"
4- هرجوری شده می کوبند دولت رو..از گیردادن به کسی مثل آقای مشایی گرفته تا تمشک دادناشون به سریال "به کجا چنین شتابان" که پس زمینه مذهبی داره- بخوانید رسماَ حمایت می کنه از دولت 24منتخب  میلیون نفری آقای احمدی نژاد-
5- مجله نوروزی همشهری* جوان هم کم نذاشته در زمینه کوبیدن دولت از هر صفحه اش می تونید چیزکی گیر بیارید. از آوردن حرفهای داداکان و فردوسی پور بگیر تا مصاحبه با آقای مشایی!
6- مصاحبا با مشایی- ص40- رو از دست ندید با حضور سعید ابوطالب. گیر دادن های ابوطالب جالبه به طرف میگه به نقل از شما جایی می خوانیم:« چون به تعداد انسانها خوا وجود دارد، پس خدا نمی تواند محور وحدت باشد». مشایی میگه من نگفتم این بابا گیر می ده که الا و بلا گفتی .
مشایی هم خوب جوابش رو می ده که « من حرفی رو که بزنم با شجاعت می پذیم این رو هم نشون دادم»

*در فضای اینترنت نه مصاحبه رو یافتم نه مجله رو!

 

[ پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]

داغ ندیدنت را داشتم...

دلتنگ دوری هستم...

بعد از سالها اشتیاق وعده ما اندازه چند رکعت نماز بود و بوسیدن ...

 

پ ن: دل جنت آباد را میخواست  ... همراه یکی از آدمهای "دا" بودم کنار مسجد، جای جنت آباد سراغ بازار را گرفتم و همراهیم کرد تا بازار...بی هیچ حرف و سوالی.(خود زنی)

 

 

[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]

 

نام جاوید وطن
صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من

شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که همآواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم

بشنو سوز سخنم
که نوا گر این چمنم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان

 

[ پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ شکیبا ]

نوشته های مهملباف"معروف به مخملباف" رو می خوندم درباره زندگی رهبر:

علائق شخصی خامنه ای:
غذا:
به توصیه پزشکان خاویار و ماهی قزل آلای خال قرمز رودخانه لار به وی توصیه شد، اما رفته رفته این دو غذا جزو علائق شخصی ایشان شد. خاویار از رشت توسط امام جمعه رشت ارسال می شود .هم چنین گوشت قرقاول که از شیراز توسط آقای حائری ارسال می شود.و مصرف گوشت بلدرچین و شتر مرغ (برای پرهیز از کلسترول)
برای کنترل غذای خامنه ای و اطمینان از سمی نبودن آن دستگاهی به مبلغ 500 هزار دلار از آمریکا خریده شده که با افزودن یک ماده ،غذاآزمایش می شود و آشپز خود بایستی در حضور محافظین قبل از دیگران غذا را بچشد.

وقس علی هذا!

خنده دار بود و مسخره اینقدر که خود مخالفین نظام و رهبر هم صداشون در اومده بود.

حالا کاری به این حرفها ندارم. می خواستم ببینم اگه کسی دسترسی به این مردک مهمل باف داره من یه امانتی بدم بده بهش...این کتاب داستان سیستان م رو بدم بخونه لااقل یه کم معقول تر کنه تخیلاتش رو.

[ شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]

ما از نسل مختاریم...

یکی از دلنشین ترین کاغذ نوشته هایی که دیدم.

[ پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]

 

 

بخاطر بیماری اهالی خانه، خانه نشین بودم! و شرمنده ام!

پیام به سبزک ها:  اینو بدونید که خیلی ها مثل من از این دریای مواج حمعیت جاموندن

[ چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]

سدیر صیرفی می گوید : من و مفضل بن عمر و ابوبصیر و ابان بن تغلب به محضر امام صادق (علیه السلام) شرفیاب شدیم ، دیدیم آن حضرت بر روی خاک نشسته و لباسی که از مو بافته شده و طوقدار و بی گریبان بود ، پوشیده است و مانند فرزند مرده جگر سوخته گریه می کند ، آثار حزن و اندوه ا زگونه و رخسارش آشکار و اشک کاسه چشمهایش را پر کرده بود و می فرمود :

« سیدی غیبتک نفت و ضیقت علی مهادی و ابتزت منی راحه فوادی سیدی غیبتک او صلت مصابی بفجایع الابد ، و فقد الواحد بعد بعد الواحد یقنی الجمع و العدد ، فما احس بدمعه ترقی من عینی و انین یقتر من صدری عن دوارج الرزایا و سوالف البلایا الا مثل بعینی عن غوایر اعظمها و افظعها و بواقی اشدها و انکرها ونوائب مخلوطه بغضبک و نوازل معجونه بسخطک 7؛ آقای من ، غیبت تو خوابم را گرفته و خوابگاهم رابر من تنگ کرده و آرامش و راحت دلم را ربوده است . آقای من ، غیبت تو مصیبتم را به مصیبتهای دردناک ابدی پیوسته و ازدست دادن یکی پس از دیگری جمع و عدد را فانی می سازد ، پس احساس نمی کنم به اشکی که در چشمم خشک می گردد و ناله ای که در سینه ام آرام می گیرد ، مگر آنکه مصایب بزرگتر و دلخراش تر وپیشامدهای سخت تر و ناشناخته تر در برابر دیده ام ، مجسم می شود .»

سدیر گفت : عقل از سر ما پرید و دلهای ما از غم و اندوه این پیشامد هولناک و حادثه خطرناک پاره شد و گمان کردیم از اتفاق ناگوار کوبنده ای این چنین گریان و سوگوار است یا از روزگار به او مصیبتی رسیده است .

عرض کردیم خدا دیدگانت را نگریاند ای پسر خیر الوری ،از چه پیش آمدی اینگونه گریانی ، و از دیده اشک می باری ؟ چه حالی روی داده که این گونه سوگواری ؟ حضرت چنان آه عمیقی کشید که ناراحتیش از آن افزون شد . از روی تعجب فرمود : « وای بر شما . بامداد امروز نگاه کردم در کتاب « جفر » و آن کتابی است که علم مرگها و بلاها ، وآنچه واقع شده و واقع می شود تا روز قیامت ، در آن مندرج است . خدا ،محمد (صل الله علیه و اله) وائمه اطهار (علیه السلام) بعد از او را به آن اختصاص داده است و تأمل کردم در موضوع ولادت غایب ما و غیبت و طول عمر او و گرفتاری مؤمنان در آن زمان وشک هایی که از جهت طول غیبت در دلهایشان پیدا می شود و اینکه بیشتر آنها از دین برگردند و رشته اسلام را از گردن بردارند . »

[ سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ] [ شکیبا ]

کوتاه تر سخن باید گفت...

اینجا کمی کوتاه تر می نویسم

[ دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]

   یکی را زیبایی یوسف داد

      یکی را نوای داوودی

         یکی را صلابت موسوی

            یکی را دم مسیحایی

                کورباد چشمی که اینها را نبیند؛ اما...

                کور تر باد آنکه دلی را که چون دل محمد(ص) است نبیند.

[ چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ شکیبا ]

دارم دور می زنم تو وبلاگا...بعضی پست های وبلاگا رو با کامنتاش می خونم.

دنبال اینم که ببینم ما اقلیت 24 میلیونی چه حرفای داریم برای زدن در برابر این اکثریت13 میلیونی. کلا نوشته های که حالا چه رنگ بوی حمایتی داشته باشند چه دنبال روشنگری و توضیح مسئلیه ای باشند از همین جماعت اقلیتی 24 میلیونی خیلی کمه تونت. خب بقول دوستان گرسنگان که وبلاگ اپ نمی کنند.

اما از اینها گذشته میخواستم این رو بگم " برام جالب بود که چرا بچه ها میان و مودب حرفشون رو می زنند یادلیلی در رد صحبتای طرف مقابل می زنند اما جز فحش و دری وری چیزی نمیشنوند غالبا مثلا یه بنده خدایی اومده دلایل اینکه، خدا رحمت کنه اموات شما رو این مرحومه مغفوره - ندا آقا سلطان رو بسیجا نکشتند و ... توضیح داده بعد ملت راه براه فقط بهش فحش دادند. یا اون یکی بنده خدا یه شعر از یه بنده خدایی که در وصف مقام معظم رهبری گفته شده رو بدون هیچ اضافاتی نوشته بعد راه براه خواهرش و مادرش رو اوردن پیش چشماش"

و فقط این به ذهنم رسید:

اینقدر پای هر مطلب فحش و دری وری بارت می کنند تا پشیمون بشی از اینکه چیزی گفتی و حرفی زدی! عطاء حرف زدن و نوشتن رو به لقاء اش ببخشی وسعی کنی کمتر برای خاندانت فحش بخری! اینهم یک راهه برای پنهان کردن حقیقت. والا که چهارتا جمله اینقدر ناسزا نمی خواد. اینها می خوانند با اینکاراشون باعث بشند که اگه یه نفر از همه جا بی اطلاع یا دور از این جریانات وارد این فضای مجازی باصطلاح بی سانسور و بلا نسبت صادق شد شکی نبره به حرفها- بخوان دورغ ها و شایعات و هوچی گری های- اینها! دنبال مصادره کردن این فضااند.....خیالتان اشفته!!!

-خواندنی......گفتم گفت

[ جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ شکیبا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

از روزگار رفته حکایت؛ گاهی حکایتی از روزگار طلبگی می نویسم، گاهی چیزهای دیگر...
لینک های مفید
امکانات وب
RSS Feed