دفترچه يادداشت
قدرت تخیل

نوشته های مهملباف"معروف به مخملباف" رو می خوندم درباره زندگی رهبر:

علائق شخصی خامنه ای:
غذا:
به توصیه پزشکان خاویار و ماهی قزل آلای خال قرمز رودخانه لار به وی توصیه شد، اما رفته رفته این دو غذا جزو علائق شخصی ایشان شد. خاویار از رشت توسط امام جمعه رشت ارسال می شود .هم چنین گوشت قرقاول که از شیراز توسط آقای حائری ارسال می شود.و مصرف گوشت بلدرچین و شتر مرغ (برای پرهیز از کلسترول)
برای کنترل غذای خامنه ای و اطمینان از سمی نبودن آن دستگاهی به مبلغ 500 هزار دلار از آمریکا خریده شده که با افزودن یک ماده ،غذاآزمایش می شود و آشپز خود بایستی در حضور محافظین قبل از دیگران غذا را بچشد.

وقس علی هذا!

خنده دار بود و مسخره اینقدر که خود مخالفین نظام و رهبر هم صداشون در اومده بود.

حالا کاری به این حرفها ندارم. می خواستم ببینم اگه کسی دسترسی به این مردک مهمل باف داره من یه امانتی بدم بده بهش...این کتاب داستان سیستان م رو بدم بخونه لااقل یه کم معقول تر کنه تخیلاتش رو.

...

پيام هاي ديگران()        link        شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ - شکیب


یا لثارات الحسین علیه السلام

ما از نسل مختاریم...

یکی از دلنشین ترین کاغذ نوشته هایی که دیدم.

...

پيام هاي ديگران()        link        پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ - شکیب


یا لیتنا کنا معکم

 

 

بخاطر بیماری اهالی خانه، خانه نشین بودم! و شرمنده ام!

پیام به سبزک ها:  اینو بدونید که خیلی ها مثل من از این دریای مواج حمعیت جاموندن

...

پيام هاي ديگران()        link        چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸ - شکیب


ابتزت منی راحه فوادی

سدیر صیرفی می گوید : من و مفضل بن عمر و ابوبصیر و ابان بن تغلب به محضر امام صادق (علیه السلام) شرفیاب شدیم ، دیدیم آن حضرت بر روی خاک نشسته و لباسی که از مو بافته شده و طوقدار و بی گریبان بود ، پوشیده است و مانند فرزند مرده جگر سوخته گریه می کند ، آثار حزن و اندوه ا زگونه و رخسارش آشکار و اشک کاسه چشمهایش را پر کرده بود و می فرمود :

« سیدی غیبتک نفت و ضیقت علی مهادی و ابتزت منی راحه فوادی سیدی غیبتک او صلت مصابی بفجایع الابد ، و فقد الواحد بعد بعد الواحد یقنی الجمع و العدد ، فما احس بدمعه ترقی من عینی و انین یقتر من صدری عن دوارج الرزایا و سوالف البلایا الا مثل بعینی عن غوایر اعظمها و افظعها و بواقی اشدها و انکرها ونوائب مخلوطه بغضبک و نوازل معجونه بسخطک 7؛ آقای من ، غیبت تو خوابم را گرفته و خوابگاهم رابر من تنگ کرده و آرامش و راحت دلم را ربوده است . آقای من ، غیبت تو مصیبتم را به مصیبتهای دردناک ابدی پیوسته و ازدست دادن یکی پس از دیگری جمع و عدد را فانی می سازد ، پس احساس نمی کنم به اشکی که در چشمم خشک می گردد و ناله ای که در سینه ام آرام می گیرد ، مگر آنکه مصایب بزرگتر و دلخراش تر وپیشامدهای سخت تر و ناشناخته تر در برابر دیده ام ، مجسم می شود .»

سدیر گفت : عقل از سر ما پرید و دلهای ما از غم و اندوه این پیشامد هولناک و حادثه خطرناک پاره شد و گمان کردیم از اتفاق ناگوار کوبنده ای این چنین گریان و سوگوار است یا از روزگار به او مصیبتی رسیده است .

عرض کردیم خدا دیدگانت را نگریاند ای پسر خیر الوری ،از چه پیش آمدی اینگونه گریانی ، و از دیده اشک می باری ؟ چه حالی روی داده که این گونه سوگواری ؟ حضرت چنان آه عمیقی کشید که ناراحتیش از آن افزون شد . از روی تعجب فرمود : « وای بر شما . بامداد امروز نگاه کردم در کتاب « جفر » و آن کتابی است که علم مرگها و بلاها ، وآنچه واقع شده و واقع می شود تا روز قیامت ، در آن مندرج است . خدا ،محمد (صل الله علیه و اله) وائمه اطهار (علیه السلام) بعد از او را به آن اختصاص داده است و تأمل کردم در موضوع ولادت غایب ما و غیبت و طول عمر او و گرفتاری مؤمنان در آن زمان وشک هایی که از جهت طول غیبت در دلهایشان پیدا می شود و اینکه بیشتر آنها از دین برگردند و رشته اسلام را از گردن بردارند . »

...

پيام هاي ديگران()        link        سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ - شکیب


...

کوتاه تر سخن باید گفت...

اینجا کمی کوتاه تر می نویسم

...

پيام هاي ديگران()        link        دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ - شکیب


چشم دل بگشایی، اینها بهانه است

   یکی را زیبایی یوسف داد

      یکی را نوای داوودی

         یکی را صلابت موسوی

            یکی را دم مسیحایی

                کورباد چشمی که اینها را نبیند؛ اما...

                کور تر باد آنکه دلی را که چون دل محمد(ص) است نبیند.

...

پيام هاي ديگران()        link        چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ - شکیب


خیالتان اشفته!

دارم دور می زنم تو وبلاگا...بعضی پست های وبلاگا رو با کامنتاش می خونم.

دنبال اینم که ببینم ما اقلیت 24 میلیونی چه حرفای داریم برای زدن در برابر این اکثریت13 میلیونی. کلا نوشته های که حالا چه رنگ بوی حمایتی داشته باشند چه دنبال روشنگری و توضیح مسئلیه ای باشند از همین جماعت اقلیتی 24 میلیونی خیلی کمه تونت. خب بقول دوستان گرسنگان که وبلاگ اپ نمی کنند.

اما از اینها گذشته میخواستم این رو بگم " برام جالب بود که چرا بچه ها میان و مودب حرفشون رو می زنند یادلیلی در رد صحبتای طرف مقابل می زنند اما جز فحش و دری وری چیزی نمیشنوند غالبا مثلا یه بنده خدایی اومده دلایل اینکه، خدا رحمت کنه اموات شما رو این مرحومه مغفوره - ندا آقا سلطان رو بسیجا نکشتند و ... توضیح داده بعد ملت راه براه فقط بهش فحش دادند. یا اون یکی بنده خدا یه شعر از یه بنده خدایی که در وصف مقام معظم رهبری گفته شده رو بدون هیچ اضافاتی نوشته بعد راه براه خواهرش و مادرش رو اوردن پیش چشماش"

و فقط این به ذهنم رسید:

اینقدر پای هر مطلب فحش و دری وری بارت می کنند تا پشیمون بشی از اینکه چیزی گفتی و حرفی زدی! عطاء حرف زدن و نوشتن رو به لقاء اش ببخشی وسعی کنی کمتر برای خاندانت فحش بخری! اینهم یک راهه برای پنهان کردن حقیقت. والا که چهارتا جمله اینقدر ناسزا نمی خواد. اینها می خوانند با اینکاراشون باعث بشند که اگه یه نفر از همه جا بی اطلاع یا دور از این جریانات وارد این فضای مجازی باصطلاح بی سانسور و بلا نسبت صادق شد شکی نبره به حرفها- بخوان دورغ ها و شایعات و هوچی گری های- اینها! دنبال مصادره کردن این فضااند.....خیالتان اشفته!!!

-خواندنی......گفتم گفت

...

پيام هاي ديگران()        link        جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸ - شکیب


سوت ممتد...

حرفهای هست که نمیشه زد. نمی شه که پا به پای اونا توهین کرد و به سخره گرفت.
بعضی چیزا هست که نمی تونی بگی" وحلل عقدتا من لسانی" خود خدا باید کمک کنه واسه گفتنشون.من با زبون ساده خودم میگم...اصلا درد و دل. اگه خوننده این دفتر باشی می دونی که هیچ وقت نخواستم توهین کنم . همیشه از اینکه حقی از بین رفته باشه می ترسم ولو که این حق رو برای کسی مثل نیک آهنگ کوثر بدونم که هیچ ارادتی بهش ندارم.
این چندوقت از خدا خواستم که از دروغ دورم کنه و تو ظلمات نمونم. باتمام ارادتی که به رییس جمهور عزیزم" دکتر محمود احمدی نژاد" دارم اما سعی کردم بی تعصب حوادث رو رصد کنم چرا که هیچ کدوم از ماها معصوم نیستیم! و من هم جیره خوار کسی نیستم
چه رییس جمهور چه رهبر...
اما هجمه ها خیلی ناجوانردانه شده. از تهمت هایی که از قبل می زدند. مثل دروغگو خوندن ایشون تا...هرجا  و به هر بهانه ای درغگو خطابش کردند، واقعا چرا رییس جمهور باید اینقدر دروغ بگه، مگه دنبال چیه؟؟ قدرت! این بنده خدا که ساده ترین نوع زندگی رو داشته. کسی که حتی زندگیش اینقدر ساده اس،  هرروز و هرساعت توی این روستا و اون منطقه بد آب و هواست چه لذتی از این قدرت می بره!
چه حالا که میگن تقلب شده اونم چند میلیون و اینقدر این دروغ و امثالش رو میگن که هرکسی باورش بشه!
کاش اونایی که می ایند و فحش می دند لطف کنند وسط بد وبیراه هاشون به این سوالا هم جواب بدند.
1- چرا احمدی نژاد دروغ می گه؟
2- از کجا فهمیدید دروغ می گه؟ چرا ما نباید فکر کنیم که موسوی و...دروغ می گند؟ چرا شما این فکر رو نمی کنید؟
3- به نظرتون وقتی به خیابون می ریزنند و آتیش می زنند و شیشه می شکنند، نیروی انتظامی و...باید چکار کنه؟
۴
- الان که بیسجیا ریختند تو خیابون و ملت رو می زنند چرا من چادری می ترسم برم تو خیابون؟
۵
- چرا برادر من محاسنش رو وقتی می ره دانشگاه می تراشه؟
۶
- چرا اوباما گریه اش می گیره برای مردم ما؟
٧
- چرا انگلستان اینقدر نگران رای ماست؟
8- چرا خاندان هاشمی به یکباره عزیز شدند؟
9- چرا باند جناب میر حسین موسوی حتی یک نمونه تخلف ارائه نکرده ولی هرروز  بیانیه می دند؟

...

پيام هاي ديگران()        link        یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ - شکیب


ممنون جناب میرحسین!

قبلا برای میر حسین احترام بیشتری قائل بودم، الان نمی دونم حتی احترامی قائل هستم یا نه...حرف می زد، شبه هایی که نسبت به دولت وجود داشت رو می گفت، وقتی که رییس جمهور جواب می داد، بدون توجه به جوابهای اون و بدون توجه به سوالهایی که حالا جناب رییس جمهور ازش پرسیده یه سری حرف بی پایه و اساس دیگه می زد. انگار یه لیست سوال بهش داده بودند که هی بپرسه...بقول معروف شبهه رو وارد کن و برو. جواب نمی خواد که!!! اصلا اگه به جواب بی توجه تر باشی تاثیرش بیشتره!


پی نوشت1: می شود درباره مدرک کردان حرف زد اما درباره بعضی ها نه
پی نوشت2: می شود درباره ثروت محصولی سخن گفت اما با تقوای الهی جور در نمی آید از دزدی بعضی ها گفتن!
پی نوشت 3: به احمدی نژاد رای دادم دور قبل، باشک و تردید ..الان با یقین بهش رای می دم...ممنونم جناب میر حسین!

...

پيام هاي ديگران()        link        جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸ - شکیب


جزیره ی دل!

 

از حضرت آیة الله بهجت پرسیدند: آقا! این همه بحث راجع به جزیره خضراء می‌شود، واقعا  جزیره خضراء کجاست؟

حضرت آیة الله بهجت فرمودند: جزیره خضراء آن دلی است که امام زمان(عج) در آن تاب بیاورد، اگر امام زمان علیه السلام در دلت آمد، آن دل جزیره خضراء است، مردم باید دور این دل بگردند. کجا می‌گردی دنبال جزیره خضراء؟! امام زمان همراه توست، چرا ما باید حضرت را منحصر و محصور در آنجا بکنیم؟! من بگویم امام زمان در جزیره‌ای در فلان کشور تشریف دارند، نخیر، یقینا بدانید که امام زمان علیه السلام از رگ گردن به من و تو نزدیکتر است.

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود                   طلب از گم شدگان لب دریا می‌کرد

...

پيام هاي ديگران()        link        یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ - شکیب


یاعلی گفت و...


زیر باران، دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد:
وسط کوچه ناگهان دیدم
زنِ همسایه بر زمین افتاد

سیب‌ها روی خاک غلتیدند
چادرش در میان گرد و غبار
قبلاً این صحنه را... نمی‌دانم
در من انگار می‌شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش، چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمی‌کند پسرم

چادرش را تکاند با سختی
یاعلی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بی‌تفاوتِ ما
ناله‌هایش فقط تماشا شد

صبحِ فردا به مادرم گفتم:
گوش کن، این صدای روضة کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم
در ودیوار خانه‌ای مشکی‌ست
*

با خودم فکر می‌کنم حالا
کوچة ما چقدر تاریک است
گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی، فاطمیه نزدیک است...

 

***از اینجا!

...

پيام هاي ديگران()        link        شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ - شکیب


لباسِ نو

مشاهده یادداشت خصوصی

...

پيام هاي ديگران()        link        یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸ - شکیب


لحد

سرش رو تکیه داد به دیوار؛ طلب مرگ زمزمه لبش شده بود. حالا که سرش رو بر می داشت حسرت بیشتر از هرچیزی آزارش می داد. راست گفته بودند تا سر به سنگ نخوره آدمی متوجه اشتباهاتش نمیشه.

...

پيام هاي ديگران()        link        جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸ - شکیب


از میان اوراق

یه برگه از دفتر چه یادداشتم کنده شد و افتاد زمین؛ روش نوشتم:

سه جمله برای فکر کردن:
1.سید بن طاووس به جایگاهی می رسد که تن صدای امام زمان(عج) را می شناسد.

2.سید بحرالعلوم در هنگام شنیدن صوت قرآن حضرت ایشان را نیز زیارت می کنند

"چه خوشست صوت قران زتو دلربا شنیدن/به رخت نظاره کردن، سخن خدا شنیدن"

3.عارفی همچون سید علی اقای قاضی چنان مست شهود می گردد که هرروز به دیدار امام زمان(عج) نائل می شود و می فرماید:"کور است چشمی که صبح از خواب بیدار شود ودر اولین نظر نگاهش به امام زمان(عج) نیفتد."


تصحیح می شود...

دوستی فرمودند-البته با تشکر فراوان از ایشون-: این جمله آخر مال مرحوم سید هاشم حداد موسوی (ره) هستش که علامه طهرانی (ره) از قول ایشون نقل کردن. اول که دیدم از قول مرحوم میرزا علی آقا قاضی (ره) نقل کردین شک کردم. رفتم "روح مجرد" رو چک کردم دیدم که نه! مال سید هاشمه (ره).
روح مجرد - ص
513

...

پيام هاي ديگران()        link        چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧ - شکیب


...

شوال داره به پایان می رسه و من هنوز از حال و هوای رمضان رها نشدم.

هنوز منصور نورایی هر شب دارم برام افتتاح می خونه.

هنوز این زمزه اس که" ولیله القدر و حجه بیتک الحرام وقتل فی سبیلک..."هرشب می پیچه تو اتاقم.

هنوز هر شب میگمت که:"اعوذ بجلال وجهک الکریم...." ،هنوز رمضان من تموم نشده.

"زتو گر تفقد گر ستم/بود آن عنایت و این کرم...همه از تو خوش بود ای صنم/چه جفا کنی، چه وفا کنی...تو کمان کشیده و در کمین/که زنی به تیرم و من غمین...همه ی غمم بود از همین/که خدا نکرده خطا کنی..."

...

پيام هاي ديگران()        link        جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧ - شکیب


وب گردی!

* هیچ وقت دوست نداشتم تو قید و بند تقویم بمونم. اصلا شاید بهار واسه تو نیمه اسفند باشه. یا پاییز وقتی شروع بشه که خورشید پشت ابرای طوسی رنگ پنهون بشه و دلت یه عالمه بگیره. حرف حسابه دیگه!

*رو دیوار کنار در حیاط ما هم از همین عکس رجوی هست.

*مصاحبه کورش علیانی و رضا امیرخانی رو اگه ندید،خب گوش بدید!-برنامه "این شب ها"-

قسمت اول (حجم ۱.۵۸ مگابایت)
قسمت دوم (حجم ۱.۴۳ مگابایت)

* چه می کنند این علمای سلفی ! پویا، به روز...

*نمای داخلی مسجد الاقصی-٣۶٠درجه-


...

پيام هاي ديگران()        link        پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧ - شکیب


تا بدین در...

 

قرآن به سر می گذارم و این یعنی که من پناهنده شده ام،  به خودت پناه آورده ام از اینکه در سایه غضبت بمانم، به خودت پناه آورده ام.  به شوق رحمتت، به هوای مهرت. دل از این تلاطم آونگی ِ مابین عطوفت و قهاریتت رها نمی شود. دست دل به هیچ جایی بند نمی شود. سر را تا جایی که بشود پایین می آورم، پاها را در بغل می گیرم، داغ می شوم، به یکباره تب می کنم. مات و مبهوت خودم را به سمت لطفت می کشم، دل سایه رحمتت را می طلبد، بک یاالله، بک یاالله و...من هنوز دست دلم می لرزد.

بمحمدٍ گویا سرک می کشم به مکه، به نور، به حرا. محمد(ص) را می بینم که بر درب غار نشسته، سر به دیوار نهاده، ...می خواهم به سمتش بروم اما این 1400 سال فاصله دورم کرده، دورتر از آنکه بتوانم صدایش کنم، بتوانم نگاهش را ازمیان اینهمه دیوار وآجر ببینم. دلم بیشتر مچاله می شود. همان دلی که آورده بودمش که به دست دلداری بسپارم، اما این دل هنوز لایق نشده که به دست اوبرسد.فقط تـَرکی دیگر بر دیواره اش نقش می بندد. دامن کشان از کوه سرازیر می شوم. لبم بذکر علی گرم شده است...بعلی ٍ بعلی ٍ...به پایین کوه می رسم. تکه سنگی در خود جایم می دهد، علی(ع) را می بینم که ایستاده در پای کوه و به بالا می نگرد. سراغ علی(ع) را کجا می شود گرفت جز در نزد رسول خدا(ص)، می خواهم به جلو بروم، خود را بروی قدمهایش بیندازم، سر بر بلندای قامتش تکیه دهم، دستها را دخیل بر وجودش کنم، بگویمش"یاابانا استغفرلنا" اما هرچه می کنم رها نمی شوم از این جاذبه ی زمین بی پیر! رها نمی کندم. قدمهایم بر زمین چسبیده اند و قدرت رهایی ندارند...علی به نیمه کوه رسیده و من همچنان اسیر خاکم...علی...علی...علی...فریادم در کوه می پیچد و مرا با خود تا به میانه نخلهای مدینه می برد. افتان و خیزان به شهر وارد می شوم. نیمه های شب است و کوچه ها تنگ و تاریک. به پشت دری می رسم. می افتم. ریه هایم بوی خون می دهد. بوی گناه. بوی ...ناگاه نفسهای تلخم، شیرین می شود. بوی یاس می گیرد این جگر تفتیده، بوی بانو! در باز می شود و من می شوم میهمان ناخوانده ی این بیت....بفاطمهٌ بفاطمهٌ...بانو به نماز ایستاده! دو طفل ماه جبین در کنارش به بستر خفته اند. حسنین خوابند و مادر در نماز.  بالحسن می گویم و بالحسین! دل به قنوت بانو می دهم. دل! کدام دل؟! دلی نمانده، تکه ایست پردرد و پر تـَرک! بانو نماز می خواند و من می گریم، بانو به رکوع می رود و من به کوچه های تنگ، بانو به سجود می رود و من به پشت در، به مسمار دست می کشم. در هنوز رنگ آتش ندیده و به مسمار خونی ننشسته است. می خواهم به نزدش بروم. می خواهم بگویمش که جانم به قربانتان، بعد از پدر بی شوی به کوچه مشو. می خواهم بگویمش بعد از پدر در این شهر نمان...می خواهم بگویمش بانو! مادر ! مادر!...اما زبان در کام نمی چرخد و اینهمه ترک دل را عمیق تر می کند و قطره های خونابه بر دل جاری می شود.

دیگر طاقت این غم هزار ساله را ندارم، دیگر طاقتی نمانده که از مدینه به در آیم و به کوفه بروم، به مسجد، به محراب و دوباره به مدینه باز گردم و صدای خندهای شیطانی دختر اشعث را گوش بدهم، دل خون است از خون دل زینب بر بالین برادر، طاقت دیدن حسین(ع) و عباس در کنار جنازه پر تیر حسن(ع) در توان من نیست.

پاهای دلم تاول می زند، چطور  به قتلگاه بروم،  به کربلا، به کرب ِ بلا! هربار که خود را به جای حر می گذارم سخت هولناک می شوم، از آن لحظه که حرّ رو به خیمه ها ایستاد ...و از آن  لحظه ای که حرّافسار اسب را به سوی خیمه  امامش گرداند، ترسی عمیق از بجای حرّ بودن، من اگر بودم به کدامین سمت روی می گرداندم.

از کوچه های طائف تا به زندانهای سامرا با سر دل می آیم و می گریم و ناله سر می دهم. این غم هزار ساله شیعه کمر را می شکند. می گریزم ازهمه اینها و از همه ی شهرها؛ ازهمه ی  سالهای از ابتدای خلقت تا به امروز، می گریزم از تمام خودم. نمی شود که اینگونه تنها مانده باشیم، دست احساس نیازمند جای یست که سرِ پا بماند. بالحجه ِ می گویند و می گویم. بالحجه ِ می گویم و می گویند...سر از زانو بر می دارم و نه در کوچه های تاریخ که در کنج اتاقم به پا می ایستم. قائم می شوم به یادت. دل بروی دستان است و به آب شور به شستشویش گرفته ام، تمام تـَرکهای دل به سوختن می افتند، دل می سوزد و اشک می بارد. اشک می بارد و دل بر روی دستانم تمنای تو را دارد، که مگر با خنکای دستانت آرام بگیرد. دل بفدایت!

آری دل بفدایت...تابه اینجا هم به هوای همین زمزمه آمدم، دل بفدایت!

...

پيام هاي ديگران()        link        سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ - شکیب


باز باران با ترانه...

اولین اول مهری که دیگه قرار نیست بری مدرسه یا دانشگاه یا حوزه و پشت میز وصندلی بشینی ، سخت می ری تو حال و هوای  مدرسه. بخصوص اگه دورو برت هم چند تایی بچه مدرسه یی باشه. هر دفتری که می خرند، هر کتابی رو که جلد می کنند دل تو رو می برند به اون روزای قشنگ بی خبری و سرخوشی.
چقدر دلت هوای مدرسه رو می کنه. هوای غروبای پاییزی رو که از خواب پا می شدی که مشق بنویسی. دفتر و کتابت رو جلوی تلویزیون پخش می کردی، یه خط کوزت می دیدی و نیم خط چوپان دروغگو می نوشتی. که اگه مثل من سر به هوا هم بودی تا موقع خواب هنوز نصف مشقات رو ننوشته بودی.
دلم هوای مانتو شلوار طوسی و مقنعه سفید و اون گل کوچولوی رو که می زدم گوشه مقنعه ام کرده. دلم هوای کوله پشتی ام رو هم کرده. همونی که یه ساعت گنده روش داشت. و هیچوقت مامان برام نخرید و حق مالکیتش بشرط بودن اون پشت ویترین مغازه با من بود. مامان هم بی منظق که کار نمی کرد، این نخریدنه دلیل داشت. می گفت روز اول می زنی دل و روده ساعته رو درمیاری و دیگه این کوله قابل استفاده نیست!!!

*

با شرح!-ساعت:7صبح-

  درس استاد گر بود زمزمه محبتی، نصفه شبی به دانشگاه آورد دانشجوی گریز  پای را...

...

پيام هاي ديگران()        link        سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ - شکیب


نجواهای شبانه ی من!

مشاهده یادداشت خصوصی

...

پيام هاي ديگران()        link        یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧ - شکیب


سلام کبوترای عاشق

بابا کنترل رو برداشته که بزنه یه کانال دیگه، زیر لب غرغر می کنه که این پسره چند ساله اومده سحرای ماه رمضون مون رو خراب کرده. خنده ام می گیره. من حرف زدنه این پسره به قول بابا و آقاهه بقول خودم رو دوست دارم، خنده ام هم از اونجاست که می بینم تو همین خوش اومدن و نیومدنه ایم که آقاهه این داستان به جمله سوم و چهارمش رسیده و دیگه من هم با همه خوش اومدنم نمی فهمم که چی میگه...

بقول این بنده خدا: "ساعت حدود چهار و بیست دقیقه بود و تا اذان یک ربعی وقت باقی بود. نشسته بودیم سر سفره سحری و سحری می خوردیم. تلویزیون هم روشن بود و مجری محترم برنامه داشت شعر می بافت. مجری محترم اعلام کرد که در مشهد مقدس الان اذان را گفتند. یعنی به همین راحتی هم که نگفت. در واقع گفت که کبوتران رنگین ­بال نیایش، و یاکریم ­های جالب اجابت، هم ­اکنون از آسمان مشهد مقدس و از فراز گنبد طلایی عشق، به سوی فراخنای ملکوت پرکشیدند و ساعت­ شماطه ­دار معنویت را به وقت هپروت با ملودی­های هماهنگ بهشتی کوک کردند. یا یک چیزی شبیه به این."

...

پيام هاي ديگران()        link        سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧ - شکیب