|
دفترچه يادداشت | ||
|
خیلی دلم میخواد بنویسم خیلی موضوعات دوست داشتنی تو ذهنم دارم اما دریغ از نوشتن حتی یه خط. دریغ از اینکه بتونم یه پارگراف رو پشت سرهم بچینم. نمی دونم اتفاقات این روزها اینجوریم کرده یا بی خواننده بودن اینجا باعث شده.... * همینجور نوشت: چقدر خوبه که شما هستید.
[ دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٦ ب.ظ ] [ شکیبا ]
سلام علیکم! امروز یاد این وبلاگ افتادم دوباره! یعنی هروقت که حس شکفتن و بالیدن و لذت بردن توحوزه بهم دست میده ، هر وقت که دوباره عاشقونه می گم "آقا جون مرسی* که الان اینجام" بعد دلم میخواد بدو بدو بیام اینجا از ذوق هام بگم، اما این دست به نوشتن نمیره ، چشمه ایی هست ، صداش رو میشنوم اما مدفون شده تو هزار تویی از سنگ و خاک و تیرگی ....کاش لااقل صداش بمونه. اومدم از یه چیز خوبی که امروز تو حوزه بعد هشت سال گیر آوردم بگم ولی یه چیزی شد که نوشته به یه مسیر دیگه رفت. من خیلی کم سراغ اصل وبلاگم میرم و اصولا چندوقت یه بار میام تو صفحه مدیریت می بینم کامنتی هست یا نه و در همین حد. امروز اما رفتم سراغ وبلاگم یعنی آدرس وبلاگ الهدی خانم رو میخواستم دلم خواست جای سرچ بیام از تو لینک های خودم برم سراغشون. اومدم سراغ لیستم و خب دلم چندتا وبلاگ رو خواست و تند تند کلی وبلاگ رو باز کردم. قاطی وبلاگها سُر می خوردم که یه آهنگ خوشگل دلم رو از جا کند. نمی دونم شما هم نشستید پای "خداحافظ رفیق" و عشق کردید و یا حتی مثل من آلوچه آلوچه* اشک ریختید و یا خیلی شبها با این لالایی مست کننده اش خوابتون رفته؟!! تند تند تو وبلاگا گشتم ببینم صدا از کدومشون در اومده دیدم آخی! نازی..... قدیما یه وبلاگ بود که شاید من یکی از محدود خوننده هاش بودم . نوشته هاش رو خیلی دوست داشتم و تازه اش هم هیچ وقت نفهمیدم اینایی که می نویسه یعنی چی ولی همیشه سراغش میرفتم تا یکی دو سال پیش. اینقدر حس خوبی بهم دست داد. کلا اونموقع که خیلی برام مرموز و جالب بود و البته دوست داشتنی . اینقدر که اسم عزیزترین آدم زندگیم رو با اسم این وبلاگ تو گوشیم سیو کردم. چقدر خوبه اونهایی که قدیما میشناختی، هنوز بهت نیرو و انرژی می دهند. هنوزم آهنگ وبلاگشون یا یه خط از نوشته هاشون بدون اینکه آسمون و ریسمون رو بهم بدوزند و از خلوص و آسمونی بودنشون حرف بزنند ، آسمونیت می کنند. هرجا هستی سلامت باشی عقیق عشق! هرجا هستید سلامت باشید صاحبای وبلاگهای دوست داشتنیم.....همه اینهایی که این گوشه سمت چپ استوار ایستاده اند. [ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٢ ب.ظ ] [ شکیبا ]
وقتی بخوای مدیون خون شهدا نمونی بعد مریض باشی بعد هم که احساس کردیم رسالت انقلابی مون به انجام رسید سلانه سلانه اومدیم ایستگاه مذکور که با یه دیوار دفاعی از آقایون پلیس محترم مواجه شدیم که سینه به سینه جلوی مترو ایستاده بودند-!!!؟- بعد من کلا از پلیس می ترسم چسبیدم به دوست جون [ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٠ ب.ظ ] [ شکیبا ]
این مستند برنده جایزه عمار در هشتم دی امسال برگزار شده است. در سایت خبری فارس نیوز آمده است : مستند «دوپینیگیها» ساخته محمدصادق باطنی پیرامون نفرت پراکنی جریانهای معاند انقلاب اسلامی که با سوژه قرار دادن تقابل جدایی نادر از سیمین و اخراجیها۳ ساخته شده است، فانوس بلورین دیگر این بخش را از آن خود کرد. باطنی {کارگردان مستند} پس از دریافت این جایزه گفت: من تبریک میگویم به پرواز درآمدن مرغان نوپای سینمای انقلاب اسلامی را و به نظرم امشب سیمرغها به پرواز درآمدند. وی افزود: اگر چه خانه سینما با تمام ویژگیهایش در حال منحل شدن است ولی امشب ما در جشنواره عمار شاهد تاسیس خانه سینماگران جوان انقلاب اسلامی بودیم. مستند دوپینگیها نیز در زمانهای زیر در فرهنگسرای انقلاب اسلامی اکران می شود: شنبه ۱۰/۱۰؛ ساعت ۱۰ الی ۱۱؛ سالن سوم دوشنبه ۱۰/۱۲؛ ساعت ۱۰ الی ۱۱؛ سالن سوم چهارشنبه ۱۰/۱۴؛ ساعت ۱۰ الی ۱۱؛ سالن سوم پنج شنبه ۱۰/۱۵؛ ساعت ۱۰ الی ۱۱؛ سالن سوم -فرهنگسرای انقلاب اسلامی در بزرگراه شهید نواب صفوی، تقاطع پل کمیل، ابتدای کمیل شرقی واقع شده است.-
+ برا ی آشنایی بیشتر با این مستند و خواندن نقدها و مصاحبه های پیرامون آن به سایت دوپینگی ها مراجعه کنید. پی نوشت: برای آشنایی بیشتر با گروه مستند سازان سفیر و کارهاشون هم به سایت سفیر کلیپ برید. ضمنا دیدن کلیپ هاشون برای من که جالب بود . راستی اینجا رو هم ببینید ، خوبه!
[ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥۳ ب.ظ ] [ شکیبا ]
برای برادرم تعریف می کنم که شدیدا غصه خوردم چون فهمیدم دقیقا کسی هم اسم من تو ایران وجود داره، میگه یعنی توقع داشتی تو 70 میلیون نفر کسی هم نامت نباشه؟! میگم: آخه حتم داشتم اگر چه که بعد از تولد من و اونم تو بچه های جدید هم اسمم بوده باشه اما توقع نداشتم یه نفرباشه که چندسالی هم بزرگتر باشه ازم و اسمش شکیبا... باشه! من مطمئنم اولین شکیبا... ایرانم!!! *** بعضی وقتا اسمم رو سرچ می کنم چند وقت پیش میان یافته های گوگل چشمم به یه پروفایل خانمی بزرگتر از خودم افتاد که اسم و فامیلش با من یکی بود و من هنوز زیر بار نرفتم که اون اسم و فامیل حقیقی اش رو گفته باشه:دی *** تا چند سال پیش تو برخورد اول با آدم های غریبه مشکل داشتم، اغلب یا میگفتند شکیبا اسم نیست وفقط فامیلیه و یا می گفتند ای بابا شکیبا که اسم پسره! از من اصرار که شکیبا اسم دختره از اونا انکار:(( *** حساسیتم رو اسمم برام جالبه. اصولا آدمی هستم که روی هیچ مسئله ایی حساسیت بخرج نمی دم ، رو اینم اونقدر شدید نیست، اما همینم که هست برام جالبه.... *** همه اینا مقدمه شد که بگم تو همین واکاویهای اینترنتی به یه داستان رسیدم از آقای سید مهدی شجاعی ، داستان از کتاب سانتا ماریاست که اتفاقا من نخوندمش، شخصیت اول داستان اسمش شکیباست ، البته یه موجود خیالی تو ذهن یه نویسنده است، ولی باهاش کلی حال کردم... *** اینم داستان:
. . [ پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٧ ب.ظ ] [ شکیبا ]
راغب در مفردات خود مىگوید:" کرب" به معناى اندوه فراوان و شدید است،" وَ نَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ- و ما او و اهل او را از آن اندوه بزرگ نجات دادیم" و" کربة" و" غمة" به یک معنا است، ریشه این لغت از" کرب الأرض"- به سکون راء- گرفته شده که به معناى زیر و رو کردن زمین است، و چون اندوه نیز دل انسان را زیر و رو و مشوش مىکند از این جهت اندوه را نیز کرب گفتهاند، بعید هم نیست که ریشه این لغت" کربت الشمس- آفتاب نزدیک غروب شد" بوده باشد و اینکه مىگویند:" اناء کربان" به معناى ظرفى است که نزدیک پر شدن باشد و" کربان" مانند" قربان" به معناى نزدیکى است و یا اینکه از" کرب"- به فتحه کاف و راء- است و به معناى گره ضخیم و محکمى است که در ریسمان دلو مىزنند و مىگویند:" اکربت الدلو" یعنى گره زدم دلو را و اندوه را از این جهت کرب مىگویند که خود عقده و گرهى است در قلب .
[ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۳ ب.ظ ] [ شکیبا ]
عقل در قرآن عقل را در قرآن کریم و همچنین روایات معصومین(ع) به چیزی تفسیر کردند که انسان به وسیله آن حق را بفهمد و عمل کند، پس در فرهنگ دینی به مجموعه درک و عمل ، عقل می گویند. آن که درست درک نمی کند، عاقل نیست و آن که درک می کند و عالم است ولی به علمش عمل نمی کند، او هم عاقل نیست. مجموعه این دو خصلت که در آیات به نام عقل تبیین شده است، در حدیث معروف « العقل ما عبد به الرحمان و اکتسب به الجنان» بازگو شده است. [1] و نیز به گفته علامه طباطبایی : « قرآن شریف عقل را نیرویی می داند که انسان در امور دینی از آن بهره مند می شود و او را به معارف حقیقی و اعمال شایسته رهبری می کند و در صورتی که از این مجرا منحرف گردد، دیگر عقل نامیده نمی شود. منظور از عقل در قرآن شریف، ادراکی است که در صورت سلامت فطرت، به طور تام برای انسان حاصل می شود.» [2] در قرآن کریم 49 بار از مشتقات مادة " عقل" استفاده شده است و در عین حال واژه های دیگری مترادف با عقل تلقی گشته است، همچون حلم ( طور؛ آیه 32) ، نُهی ( طه؛ آیات 45 و 128) ، حجر ( فجر؛ آیه 5) ، قلب ( ق؛ آیه 37 و حج؛ آیه 46 و توبه ؛ آیات 87 و127) و لُبّ ( آل عمران؛ آیه 7 و رعد؛ آیه 9 و زمر؛آیه 18 و غافر؛ آیه 54) و... [3] بررسی کلمات مذکور و کلماتی از این دست چون علم ، فکر و... در قرآن نشان می دهد که عقل در قران کریم به اعتبارهای گوناگون با نام های متفاوتی خوانده شده است و آن به جهت تناسب محتوا و لفظ است که خود از معجزات قرآن به شمار می رود. 1 . عبدالله جوادی آملی، زن در آینه جمال و جلال، قم، مرکز نشر فرهنگی رجاء( چاپ دوم) ،1371، ص279 2. محمد حسین طباطبایی، ترجمه تفسیر المیزان، ترجمه محمدرضا صالحی کرمانی، تهران، تهران، بنیاد علمی و فکری علامه طباطبایی،چاپ دوم، 1364 ،ج2،ص250 3. محمدرضا کاشفی، مجموعه پرسش و پاسخ های دانشجویی، دفتر دوم "عقل و ایمان و انسان شناسی" ، تهیه و تنظیم نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها، تهران، دفتر نشر معارف، بهار 81،چاپ دوم، ص9 [ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٧ ب.ظ ] [ شکیبا ]
از آثاری که برای دوستی الهی در روایات ما مطرح است، مسئله چشیدن طعم ایمان است که خودش یک بحث مفصل است. روایاتی در این باب داریم که جزء معارف ما است که می فرماید: ما غیر از این قوای ظاهریه از قبیل باصره، سامعه، لامسه، ذائقه و شامه که ادراکات حیوانی است، در باطن هم دارای قوایی هستیم که آنها هم تلخ و شیرینی هایی را در بعد انسانی و معنوی درک می کنند. این حرف هایی که می گویم متن روایت است. ادامه مطلب [ یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٤ ب.ظ ] [ شکیبا ]
بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله برای شروع هر کاریست، اما گاهی برای کارهای روتین و هرروزه و همیشگی خیلی بلند فریادش نمی کنیم. خدا رو شکر اینقدر اینجا تعطیل بود که نشه فریاد درونیش کرد....پس بسم الله الرحمن الرحیم.
این وبلاگ راه افتاد تا از خاطرات یک طلبه برای مخاطب هاش حرف بزنه و روزمرگی یک نفر طلبه را به تصویر بکشه...بعضی ها نپسندید و این از طبع بلندشون بود ان شاالله و بعضی پسندیدند و این از مناعت طبع و مهربونیش بود بی شک. خلاصه نویسنده یعنی خود اینجانب بسی از خودش ناامید شد با این وبلاگ داریش و گذاشت و رفت. حالا برگشتم شاید که این روزمرگی ها رو زیباتر بیان کنم. الان طلبه سطح سه هستم در رشته تفسیر وعلوم قرآنی و کما فی السابق میخوام که از روزانه هام بنویسم . خیلی ساده و بی تکلف...ممنون که این خطوط رو خوندید یکی از کارهای روزانه من در یک سال گذشته نوشتن پایان نامه بود . چیز دلچسبی بود. مخصوصا اگه مثل من عاشق کتابخونه و کاغذ و مطالب جدید بوده باشید . تصمیم دارم پایان نامه ام رو بصورت برش هایی کوتاه اینجا بذارم امیدوارم گره گشا باشه حتا برای یک روز و برای یک نفر.
[ یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٩ ب.ظ ] [ شکیبا ]
یکی از بچه ها یه فرم نظر خوای آورده بود سر کلاس که سه تا سوال داشت؛ 1- ترجیح می دی با چه کسی همدرس باشی 2- سه انتخاب اولت برای همسفر بودن چه کسانی هستند. 3- تحقیقات علمی ات رو دوست داری با کی دنبال کنی؟ تقریبا تو هیچ برگه پاسخ نامه ایی اسمش نبود! حس کردم ناراحت شده، وسایلش رو جمع کرد که بره، صداش کردم... گفتم ناراحتی؟! خیلی آراوم ابروهاش رو انداخت بالا و گفت: نه جونم! خدا هم تو قرآنش گفته اکثرهم لا یعقلون!!!! گفتم: دورت بگردم اقلهم که یعقلون! اعتماد بنفست رو برم [ پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٥:٠٥ ب.ظ ] [ شکیبا ]
*در فضای اینترنت نه مصاحبه رو یافتم نه مجله رو!
[ پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٠٧ ب.ظ ] [ شکیبا ]
داغ ندیدنت را داشتم... دلتنگ دوری هستم... بعد از سالها اشتیاق وعده ما اندازه چند رکعت نماز بود و بوسیدن ...
پ ن: دل جنت آباد را میخواست ... همراه یکی از آدمهای "دا" بودم کنار مسجد، جای جنت آباد سراغ بازار را گرفتم و همراهیم کرد تا بازار...بی هیچ حرف و سوالی.(خود زنی)
[ سهشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٢:۱٩ ب.ظ ] [ شکیبا ]
نام جاوید وطن بشنو سوز سخنم
[ پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳۱ ق.ظ ] [ شکیبا ]
نوشته های مهملباف"معروف به مخملباف" رو می خوندم درباره زندگی رهبر: علائق شخصی خامنه ای: خنده دار بود و مسخره اینقدر که خود مخالفین نظام و رهبر هم صداشون در اومده بود. حالا کاری به این حرفها ندارم. می خواستم ببینم اگه کسی دسترسی به این مردک مهمل باف داره من یه امانتی بدم بده بهش...این کتاب داستان سیستان م رو بدم بخونه لااقل یه کم معقول تر کنه تخیلاتش رو. [ شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ ] [ ٤:۱٧ ب.ظ ] [ شکیبا ]
یکی از دلنشین ترین کاغذ نوشته هایی که دیدم. [ پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠٢ ب.ظ ] [ شکیبا ]
بخاطر بیماری اهالی خانه، خانه نشین بودم! و شرمنده ام! پیام به سبزک ها: اینو بدونید که خیلی ها مثل من از این دریای مواج حمعیت جاموندن [ چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸ ] [ ٩:٢٩ ب.ظ ] [ شکیبا ]
سدیر صیرفی می گوید : من و مفضل بن عمر و ابوبصیر و ابان بن تغلب به محضر امام صادق (علیه السلام) شرفیاب شدیم ، دیدیم آن حضرت بر روی خاک نشسته و لباسی که از مو بافته شده و طوقدار و بی گریبان بود ، پوشیده است و مانند فرزند مرده جگر سوخته گریه می کند ، آثار حزن و اندوه ا زگونه و رخسارش آشکار و اشک کاسه چشمهایش را پر کرده بود و می فرمود : [ سهشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٩:۱٦ ق.ظ ] [ شکیبا ]
کوتاه تر سخن باید گفت... [ دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ٢:۱٢ ب.ظ ] [ شکیبا ]
یکی را زیبایی یوسف داد یکی را نوای داوودی یکی را صلابت موسوی یکی را دم مسیحایی کورباد چشمی که اینها را نبیند؛ اما... کور تر باد آنکه دلی را که چون دل محمد(ص) است نبیند. [ چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٧ ب.ظ ] [ شکیبا ]
دارم دور می زنم تو وبلاگا...بعضی پست های وبلاگا رو با کامنتاش می خونم. دنبال اینم که ببینم ما اقلیت 24 میلیونی چه حرفای داریم برای زدن در برابر این اکثریت13 میلیونی. کلا نوشته های که حالا چه رنگ بوی حمایتی داشته باشند چه دنبال روشنگری و توضیح مسئلیه ای باشند از همین جماعت اقلیتی 24 میلیونی خیلی کمه تونت. خب بقول دوستان گرسنگان که وبلاگ اپ نمی کنند. اما از اینها گذشته میخواستم این رو بگم " برام جالب بود که چرا بچه ها میان و مودب حرفشون رو می زنند یادلیلی در رد صحبتای طرف مقابل می زنند اما جز فحش و دری وری چیزی نمیشنوند غالبا مثلا یه بنده خدایی اومده دلایل اینکه، خدا رحمت کنه اموات شما رو این مرحومه مغفوره - ندا آقا سلطان رو بسیجا نکشتند و ... توضیح داده بعد ملت راه براه فقط بهش فحش دادند. یا اون یکی بنده خدا یه شعر از یه بنده خدایی که در وصف مقام معظم رهبری گفته شده رو بدون هیچ اضافاتی نوشته بعد راه براه خواهرش و مادرش رو اوردن پیش چشماش" و فقط این به ذهنم رسید: اینقدر پای هر مطلب فحش و دری وری بارت می کنند تا پشیمون بشی از اینکه چیزی گفتی و حرفی زدی! عطاء حرف زدن و نوشتن رو به لقاء اش ببخشی وسعی کنی کمتر برای خاندانت فحش بخری! اینهم یک راهه برای پنهان کردن حقیقت. والا که چهارتا جمله اینقدر ناسزا نمی خواد. اینها می خوانند با اینکاراشون باعث بشند که اگه یه نفر از همه جا بی اطلاع یا دور از این جریانات وارد این فضای مجازی باصطلاح بی سانسور و بلا نسبت صادق شد شکی نبره به حرفها- بخوان دورغ ها و شایعات و هوچی گری های- اینها! دنبال مصادره کردن این فضااند.....خیالتان اشفته!!!
-خواندنی......گفتم گفت [ جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٥ ق.ظ ] [ شکیبا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||